تبليغاتX
هما سعادت

هما سعادت

 

 

 

 

 

 

سلام این ترانه سروده فرزاد حسنی است.قشنگ بود براتون نوشتم.

به امشب به تقدیر من عشق تو
به حالی که بی من تو داری قسم
به عنوان روزی که بردی منو
به حسی که گفتی میایی  قسم
به دل خواهی  اولین دلهره
به گاهی که با من نبودی  قسم
جدا می شی و می رود خاطره
ولی شک نکن من به تو می رسم
نشد تا تو هستی من عاشق بشم
نشد قلب ما عشقو باور کنه
شب رفتنت آرزو می کنم
خدا وقت دوریتو کمتر کنه

به چشمای تو قبل هر گریه ای
قسم می خورم  یاد تو با منه
قسم می خورم بغض این انتظار
یه روزی تو آغوشمون بشکنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت   توسط هما سعادت  | 

برگرفته از سايت گل آقا

چه اصراري بر مجري شدن فرزاد حسني وجود داشت؟
اظهارنظر ناظران و فصحت حاضران كه خيلي اصرار داشتند، من نمي‌دانم چطور با اين اصرارها روبرو شوم و لذا خيلي سعي مي‌كنم كه امتناع كنم اما سالي يكبار مجبور هستم به اين اصرار احترام بگذارم.

در عرصه اجرا چقدر اهل جنجال و حاشيه سازي هستيد؟
حاشيه سازي نه، اما جنجالي بودن را دوست دارم به اين دليل كه جنجال در ذاتش نگاهها و جوابهاي مختلف را به آدمي معطوف مي‌كند و مي‌توانيم نگاههاي مختلف را حلاجي كنيم و اين خيلي عالي است به‌عبارت ديگر در حلاجي نگاههاي مختلف، نظرات متفاوت فرصت بيان پيدا مي‌كنند و بعد از مدتي هم به آرامش مي‌رسد.

يك خاطره زيبا از دوران كودكي يا نوجواني كه هيچ‌گاه فراموشش نمي‌كنيد؟
من يك خاطره گل‌آقايي براي شما مي‌گويم. معمولاً خيلي اهل روزنامه و مطبوعات هستم. از بچگي هم همين‌طور بودم. اولين مجله‌اي كه خريدم سال 62 ، كيهان بچه‌ها بود و بعد سال 65 ، اطلاعات هفتگي، آن‌ زمان خانه ما در امير‌آباد بود يك روز از جلو روزنامه‌فروشي عبور مي‌كردم كه مجله‌اي روي پيشخوان توجهم را به‌ خود جلب كرد، كاريكاتور صدام را كشيده بود كه «امشب، شب مهتابه، عزيزم رو مي‌خوام» درباره طارق عزيز بود. فكر مي‌كنم سومين شماره هفته‌نامه گل‌آقا بود من شماره‌هاي اول و دوم را نداشتم، آن موقع قيمت مجله پانزده تومان بود، خريدم و به خانه رفتم و از آن موقع همه شمارهاي گل‌آقا را خريدم و شماره‌هاي يك و دو را نيز در يكي از روزنامه فروشيهاي كرج پيدا كردم. مجله گل‌آقا تنها مجله‌اي بود كه در تمام عمرم خودم را ملزم مي‌كردم كه از دو‌كلمه حرف حساب تا ته‌مقاله (مخلص شما خوانندگان كرام) را بخوانم. يكي از اتفاقات دوران نوجواني من آشنايي با مجله گل‌آقا بود كه بر روي نگاه مطايبه‌آميز من هم خيلي تأثير گذاشت. يعني حتي طنز من قبل از اينكه در رسانه مطرح شود تا حد بسيار زيادي تحت‌تأثير مرحوم كيومرث‌ صابري و ساير اصحاب و اذنابي است كه در گل‌آقا كار مي‌كردند و هميشه يكي از آرزوهاي من اين بود كه مجله گل‌آقا مصاحبه‌اي با من بكند و به دفتر گل‌آقا و آبدارخانه شاغلام يا يكي از افطاريها دعوت شوم اما هيچ‌وقت اين اتفاق رخ نداد چون در زمان حيات گل‌آقا كسي مرا نمي‌شناخت، البته فعاليتهايي در راديو داشتم اما در حدي نبود كه ما را بغل دست وكيل و وزير بنشانند! و با ما گپ بزنند. اين هم خاطره من از خريد اولين شماره مجله‌گل‌آقا كه سومين شماره‌اش هم بود!

چرا به گل‌آقا و هرچيز وابسته به آن علاقه‌منديد؟
من مرحوم صابري را خيلي دوست داشتم و طنزشان را يك طنز شريف و فاخر مي‌دانم چرا كه در فضايي كه هر كسي جرأت درآوردن طنز نداشت، اين كار را انجام داد. كاري هم ندارم كه ممكن است از ايشان حمايتي مي‌شد يا مورد وثوق بود؛ مطمئناً همه اينها بايد باشد تا كسي بتواند كار كند. اگر كسي مورد وثوق نباشد چه در جامعه چه در عرصه‌هاي دولتي و حكومتي نمي‌تواند مراحل مختلف را درنوردد و حركت كند، منتهي من صداقتي را در طنز ايشان احساس مي‌كنم در عين حالي كه يك مديريت هوشمندانه در ارائه طنز داشت و اين يكي از نكات مثبت مرحوم صابري بود. ايشان مخاطباني داشت كه با طنز او بزرگ شده بودند يعني از توفيق، ايشان را مي‌شناختند و تعقيب كرده‌بودند و بعد صفحه 3 روزنامه اطلاعات و دوكلمه حرف حساب را خوانده بودند و بعد يك مرتبه هفته‌نامه گل‌آقا را رؤيت كرده بودند. البته اين در كشور ما كه تجربه هفته‌نامه قوي و غني مثل توفيق و بعدها چيزهايي مثل باباشمل و... را داشت چيز عجيب و غريبي نبود. بعد از انقلاب هم چند هفته‌نامه و ماهنامه طنز آمدند كه شايد خيلي از بزرگان هم اينها را منتشر مي‌كردند اما نفس نكشيدند و تمام شدند. تنها نشريات طنزي كه عمر آن‌چناني كردند اول فكاهيون بود و بعد هم خورجين كه من از آخر و عاقبت خورجين اطلاعي ندارم، فكر مي‌كنم مجله‌اي وابسته به يك نهاد كشاورزي بود. از اسمش هم پيداست. اما از سرانجام فكاهيون مطلعم چون سردبير و مدير مسوؤلش- ابوالقاسم صادقي- الان پيش ماست! و در راديو باهم كار مي‌كنيم.
لذا اين مديريت هوشمندانه باعث بقاي گل‌آقا شد و بعد به پايان رساندن انتشار آن در يك زمان خاص كه به اعتقاد من زمان بسيار درستي بود. البته من دلايل مختلفي براي اين انتها دارم كه فعلاً صلاح نمي‌دانم مطرح كنم چون نمي‌دانم فضاي گمانه‌زني‌ها چيست و آيا به صلاح است يا نه؟ براي همين گل‌آقا را دوست دارم و همه آنچه منتشر مي‌كند چه سالنامه و ماهنامه، چه بچه‌ها گل‌آقا و كتابهاي طنزي كه مي‌آيد اكثرشان را دارم و معتقدم همه اينها در عين حال كه متصل به يك نخ تسبيح هستند هركدام مهره‌اي در اندازه و قواره خودشان هستند. ارتباط طولي با‌هم دارند اما در عرض هم نيستند و تصور مي‌كنم وظيفه پوپك صابري خيلي سنگين و سخت است. اگر من جاي ايشان بودم روزي سه بار هول مي‌كردم!

چه صحبتي با خوانندگان گل‌آقا داريد؟
از آنها مي‌خواهم بروند و آرشيو گذشته نشريات طنز را پيدا كنند و بخوانند. طنز چيزي است كه تاريخ انقضا ندارد حتي اگر شخصي‌ترين و موقعيتي‌ترين طنز هم باشد مي‌توان براي ادوار بعد از آن ايده گرفت، اينها را حتماً بخوانند و نگذارند از دستشان برود. پس فقط اكتفا به آنچه هست نكنيد. در هر كاري كسي موفق است كه برجستگان گذشته آن كار را هم بشناسد حال با هر نگاه و مرامي كه باشد.

 

مختصر و مفيد از فرزاد

فرزاد حسني متولد:21 شهريور 1356(3۱ سال)

محل تولد:بيمارستان عيوض زاده تهران

محل زندگي:خاني آباد

خانواده:نام مادر: شكوه السادات نام پدر: مرتضي

فرزند بزرگ خانواده برادران : فرهاد و فرشاد

تحصيلات: ليسانس مكانيك از دانشگاه خواجه نصيرالدين طوسي

دوره بازيگري مدرسه امين تارخ و استاد سمندريان

شغل: مجري و بازيگر و ترانه سرا

نكاتي از زندگي او:

*
نام فرزاد را دخترخاله مادرش براي او انتخاب نوده است
.

*
میگوید بهترین  فيلمي كه تا بحال ديده كازابلانكاست
.



*
از درس  رياضي خوشش نمي آمده و نمره  كمترين نمره ای كه از رياضي گرفته است 14 میباشد
.

*
اولين سريال او "عيد آن سالـها " است


*
با فوتبـال  میانه ای ندارد است

*
بسیار ولخرج است وجسارت و حاضر جوابي خاصي دارد

*
فعاليت در تلويزيون را از سال 75 در شبكه جام جم آغاز كرد
.

*
اواعتقاد دارد  اجراي راديو سخت تر از تلويزيون است



*
هميشه بدنبال اجرای برنامه هایی است كه در آن آزادي عمل داشته باشد و آن را طبق خواسته و روش خود پيش ببرد.



.

  
یک خاطره برای تست بازیگری:  خودش میگوید من خيلي دير رسيدم جمعيت زيادي براي تست آمده بودند که در ميان آنها گروهي از بازيگران جوان وحتي قديمي هم به چشم مي خوردند متني که داده بودند خيلي سخت بود شامل متون قديمي واخباري .من حافظه خوبي دارم يک بار که نگاه کنم حفظ مي شوم .چون بقيه حاضر نبودند به عنوان اولين نفر تست دادم و قبول شدم
."


*
ترانه " آد م فروش" شادمهر عقیلی را وی سروده است

.

*
عاشق کشور عزیزمان ایران بوده و به ورزشهای شنا " یوگا و ژیمناستیک علاقه دارد
.


*
به رنگ آبی علاقه خاصی دارد

 

*
نمازخوان و مقید است و اصولا آدم بدقولی نیست . عاشق رمان الیور تویست

است
.


*
ترانه تیتراژ مجموعه " کمکم کن " و " کوله پشتی " را او سروده بود " همچنین تیتراژ سریال " روز رفتن " را

 .
*
اما جدي ترين فعاليت او به عنوان مجري به برنامه نيمرخ بر ميگردد . برنامه اي که پيش از آن با حضور کاميار اسماعيلي امير حسين مدرس و... به کار موفقي بدل شده بود وشايد اجراي فرزاد حسني در اين برنامه يکي از مهمترين دلايل انتخاب او براي برنامه کوله پشتي بود


*
موسیقی بدون کلام را دوست ندارد . موسیقی خارجی هم گوش نمی دهد
 .

*
در زندگی , خود را مدیون پدر و مادر و معلم های دوره دبیرستانش می داند .


*
ربطه اش با دوستانش بسیار صمیمی است " اما اصلا اهل رفیق بازی نیست
.


*
می گوید در بسیاری از مسائل و برنامه ها اگر کمک مادرم نباشد کارم پیش نمی رود . مادرم در ارتباط با کارهایم یک منتقد بی رحم است
.


*
معلم فن بیان او مرحوم مهدی فتحی بود

 .
*
در یک خانواده کاملا مذهبی بزرگ شده و مادرش همیشه با وضو به او شیر داده است .


*
امین زندگانی او را برای حضور در رادیو معرفی کرد

 

*
از پوشیدن لباسهای رنگ روشن خصوصا سفید خوشش می اید
 .
*
برای شهدا احترام فوق العاده ای قائل است . زود عصبانی می شود . اطلاعات عمومی خوبی دارد


 *
وی  مـوفق ترین گوینده رادیو را مرحوم منوچهر نوذری می داند
.
 
.
*
نمره هر دو چشمش بالای دو است و عینکش طبی است

.
*
سعی می کند هیچ گاه نمازش قضا نشود مخصوصا نماز صبح

.

*
برای بازی در یک کار به هر کارگردانی راحت اعتماد نمی کند . به بازی بازیگرانی چون علی نصیریان،  عزت ا... انتظامی " رضا کیانیان " پرویز پرستویی " خسرو شکیبایی و ... علاقه دارد . هر وقت دلش بخواهد می تواند شعر بگوید

 .
.

*
محمد رضا شجريان نخستين انتخاب او در موسيقي است و  محمد علیزاده  بیش از سایر خوانندگان ترانه های وی را اجرا نموده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت   توسط هما سعادت  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط هما سعادت  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط هما سعادت  | 

فرزاد تو همين قدرمذهبي  هستي   که به نظر مي رسد يا يک مجري هستي که به بهترين نحو

سفارشات انجام شده از سوي تهيه کننده و مديران شبکه را انجام مي دهي؟


من واقعا همين قدر مذهبي هستم که مي بينيد. تظاهري در کار نيست. من آن چيزي را مي  گويم که بهش اعتقاد

دارم. قسم مي خورم که تا با حال هرگز و هرگز يک جمله سفارشي در برنامه ام نگفته ام، هر چند به هر حال کار در

تلويزيون چهارچوب و قواعد خاص خودش را دارد که من نمي توانم از آنها تخطي کنم.


  خب، اگر حرفت را قبول کنيم بايد بگويم پس بدشانسي آورده اي، چون در متر و معيار تماشاگران به

خصوص روشنفکران، اين نوع کلمات و اجرا با اين تيپ و قيافه سازگار نيست.

ببين من بچه خاني آبادم. کوچه قندي. نزديکي بستني آقا رضا. از يک خانواده کاملا مذهبي. به خصوص مادرم که به

شدت مذهبي بود. من در دل فرهنگ آن حوزه و آن دوران بزرگ شدم. به عنوان مثال بزرگ ترين عشق دوران کودکي من

 حضرت امام بود. من از همان بچگي عکس هاي امام را جمع مي کردم و موثرترين شيوه براي ساکت کردن من، اهداي

عکس امام بود. الان هم آرشيو کامل عکس هاي امام را دارم. وقتي در 11-12 سالگي شاگرد اول شدم، جايزه اي که

پدرم برايم خريد يک دوره کامل سيماي نور بود که به عکس هاي امام اختصاص داشت. حتي يک بار يکي از اقوام،   يک

 عبا برايم  خريد تا من از کودکي بيشتر و بهتر بتوانم حرکات امام را انجام دهم.


  اما...


اما چي... من چي کار کنم که فلان متولد 65 از من مي پرسد که آقاي حسني واقعا امام را اين قدر دوست داري؟! من

چي را بايد ثابت کنم؟ من با درس هاي قرآن قرائتي بزرگ شدم. مسئله من دعاي کميل آيت الله دستغيب بود. مسئله

نوجواني من، شهادت آيت الله قدوسي بود، من با اين چيزها بزرگ شدم، حالا بايد چه چيز را به چه کسي ثابت کنم؟


  در آن خانواده مذهبي، مثلا مي توانستي موسيقي گوش بدهي؟


نه، در خانه ما موسيقي نبود، تا مدت ها. اولين کاست موسيقي که به خانه ما راه يافت، نهانخانه دل با صداي بيژن

بيژني بود و بعدش هم شور عشق افتخاري.


  اما تو الان يک ترانه سراي حرفه اي هستي. پس چگونه به ترانه گفتن علاقه مند شدي؟


اولين ترانه اي که شنيدم در خانه دايي ام بود. از يک خواننده پاپ قديمي. هنوز هم شعر و  آهنگش را حفظ هستم: به

چه جرمي، چه گناهي، تو مرا سوزوندي.

..
  پس آخر تغذيه فرهنگي تو چي بود؟


همه آن چيزهايي که در اوايل دهه 60 در اين مملکت در دسترس بود. من يک روزنامه خوان حرفه اي بودم. تا پايان

دبيرستان روزي چهار تا پنج ساعت روزنامه و مجله مي خواندم. همه چيز از اطلاعات هفتگي و پاورقي هايش بگير تا

نشريات طنز هفتگي. فکاهيون، طنز و کاريکاتور، دوره هاي قديمي مجله  بهلول، من حتي مجله صف را هم مي خريدم.

(مجله ارگان ارتش!) اما حس موسيقيايي و ميل به ترانه، نه با کاست هاي موسيقي پاپ که با نوارهاي قصه بارور شد

 

که آن سال ها بزرگ ترين تفريح کودکان بود. نوار قصه هاي شرکت 48 داستان و يا بيتا. تمام کودکي من با صداي اين

نوار ها پر شده است. عليمردان خان، جن پينه دوز، گربه هاي اشرافي، سيندرلا، سندباد، پينوکيو. من به آوازهايشان

گوش مي دادم و با آنها بزرگ مي شدم. کارهاي درخشاني بود. هنوز هم بسياري از آوازها را حفظ هستم. (چند تايي

از آنها را مي خواند.)


  تسلطت بر احاديث و روايات را از کجا آوردي؟


خب، اين هم ادامه همان ماجراست. يکي از بزرگ ترين مشغوليت  هاي من، خواندن رساله است. از آن سو عاشق

حديث هستم. احاديث را مي خوانم و حفظ مي کنم و به  آنها فکر مي کنم. در سه سال برنامه کوله پشتي، 95 درصد

موضوعاتم را از احاديث انتخاب کردم.


  مي داني مشکل اينجاست که اين دلبستگي عميق مذهبي با چهره ات سازگار نيست!


اين مشکل من است اما تقصيري ندارم. من همين هستم که مي بينيد. يکي از دوستان روشنفکرم مي گفت تو آدم

تحصيل کرده اي هستي، چرا اين قدر برنامه هايت را با «قال» شروع مي کني، به جايش از کانت و همينگوي نقل قول

بيار. من چه جوري بگويم که حرفي از همينگوي و کانت را قبول دارم که با آن احاديث منطبق باشد. نه برعکس!


  متون عربي را خيلي سليس روايت مي کني.


باز هم اين به عشق کودکي من برمي گردد. در تابستان ها وقتي هم سن و سال هاي من مي رفتند کلاس

انگليسي، من کلاس عربي مي رفتم. جامع المقدمات را هم کامل خوانده ام. همين طور کتابي به نام زبان قرآن که

مرجع تدريس قرآن در دانشگاه هاست. به عربي هميشه عشق ورزيده ام. زبان عجيبي است و به غايت حساس. يک

فتحه و ضمه اشتباه، يک عدم رعايت حروف قمري و شمسي، کل جمله را عوض مي کند. من ارتباط حسي بسيار

خوبي با عربي دارم و واقعا معتقدم اگر اين ارتباط حسي را با  اين زبان برقرار کني، احتمال اشتباهت در تلفظ به صفر

مي رسد.


 
ديپلم را از چه مدرسه اي گرفتي؟


با معدل 18 و خورده اي از مدرسه امام صادق.


 خب، پس شد عشق به امام، حديث، عربي، درس هايي از قرآن، نوارهاي قصه، روزنامه، مجلات طنز،

ترانه پاپ در خانه دايي و ... چيز ديگري هم هست؟


آره، من دلبستگي عميق به ادبيات محاوره اي قديمي تهران دارم. پدر، مادر، پدربزرگ و مادربزرگ من، تهراني هاي

 اصيل بودند. خانه اي که در خاني آباد داشتيم، از آن مدل خانه هاي قديمي و تيپيک تهران بود. با حوضي در وسط و راه

پله هاي دور حياط و دالان و زيرپله و ... . يکي از همسايه  هاي ما (فرزاد تاکيد دارد بگويد همساده!) پيرزني بود به نام

خجه خانم،  خديجه خانم نه، خجه خانم. در يک اتاق ديگر پيرزني ديگر بود به نام زهرا خانم که کارش آباب کشي بود!

در اين فضا، گوش من پر شد از آوا و کلمات قديمي تهراني. يکي از دوستان منتقد به من ايراد مي گرفت که چرا در

برنامه ام مي گويم طياره. اين تو ياد من مانده که مادربزرگم مي گفت طياره پريد! من ديگر نمي توانم خودم را راضي

کنم بگويم هواپيما. اين طياره است! مثلا تهراني ها به جاي هنوز مي گويند هنو (بدون ز) يا مي گويند سيفيد (سفيد)

 زيرزيمين ( زيرزمين) سيب زيميني (سيب زميني). من به جاي دوازده (با فتح دال) دوست دارم بگويم دوازده (با ضم

دال). اين لهجه قديمي  تهران است. کسي به من زنگ زد و گفت اين شنفتن را از کجا آوردي؟ يعني چي؟ اين خانم

نمي دانست که خود حافظ، شنفتن را با گفتن هم قافيه کرده است. اما استفاده از اين کلمات و اين نوع گويش

 دوستان را عصباني مي کند. اما من تاکيد دارم که از اين زبان استفاده کنم.


  در کودکي ات پدر و مادرت در مورد شکل لباس پوشيدنت محدوديتي برايت ايجاد نمي کردند؟


نه... الحمدالله هيچ وقت پدر و مادرم در اين مسائل قيد و بندي برايم نمي گذاشتند. در حال حاضر هم بهترين مشاور

 من در لباس پوشيدن مادرم هست و من از او راهنمايي مي گيرم.


  پس فرزاد حسني اين گونه شکل گرفت... خب حالا که اين هويت متناقض را ترسيم کرده ايم، فکر نمي کني نحوه

اجراي تو برخي اوقات به اين سو»تفاهمات دامن مي زند و گزک دست کساني مي دهد که تو را به کار

فرمايشي متهم مي کنند؟


مثلا چه کاري؟ آن نويسنده اي که به بهانه نقد اجراي من، از فرم دماغ و ابروي من فکت مي آورد، مگر برايش مهم

است من چگونه و با چه شيوه اي برنامه  اجرا مي کنم؟


  مثلا چرا موقعي که با چهره هاي سياسي شوخي مي کني، چهره ات متبسم است؟ يا چرا در مصاحبه

هايت بيش از حد از کلمات تعارف آميز استفاده مي کني؟


خب، وقتي موقع مزاح نمي خندم، دو تا اتفاق مي افتد; يا شوخي ام گرفته نمي شود يا سو»تفاهم پيش مي آيد که

دارم گستاخي و بي ادبي مي کنم.


دوم آن که من در گفت وگوهايم شغل، جايگاه و همين طور شان فرد مقابل را حفظ مي کنم. مثلا اگر طرفم يک عضو

قوه  مجريه است قاعدتا سوال هايم بر محور «پس چي شد؟» مي گردد، اما وقتي مثلا با هاشمي رفسنجاني

 

مصاحبه مي کنم، تمام تلاشم بر اين است که احترام و شان هاشمي را حفظ کنم. آن هم در عين اين که فضا را مفرح

و شاد نگه دارم.


  و اين داستان فرزاد حسني بود؟


دقيقا. داستان کسي که هنوز از شنيدن خاطره يک شهيد دلش غنج مي رود و از آن سر از شنيدن يک ترانه پاپ خوب

به شوق مي آيد. باور کنيد همين است. هيچ تظاهري هم در کار نيست. من اين جوري ام

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط هما سعادت  | 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط هما سعادت  |